سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

به حول قوه الهی

یلام گلکم. مامانت به حول و فوه الهی مقالشو فرستاد. حالا مونده پایان نامم. اما کی حال نوشتن داره؟ بابایی هم مقالشو تا اخر هفته ایشالا تموم میکنه و میاد خونه. پنجشنبه از صب رفتم خونه مامان بزرگ اینا. خیلییی خوش گذشت. اول که رفتم مامان بزرگ و عمه میترا نبودن. رفته بودن خرید میوه و اینا. و فقط فاطمه و زهرا و بابابزرگ بودن. حدود نیم ساعت بعدش مامان بزرگ اینا اومدن. خریداشون گذاشتن رفتن دنبال خرید ماهی. وظیفه خطیر پختن پلو رو هم بر عهده من گذاشتن. مامانت هم که کدبانووو. پلوش همیشه یا شل میشه یا سفت. این بار شل شد. و بی نمک.  . مامان بزرگ اینا اومدن. عمه میترا خیلی شاد به نظر میرسید. مامان بزرگ گف مخصوصا به تو گفتم پلو بزار که بدونی اینجا ...
8 مهر 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم. بابایی صبح رفت امتحان. ساعت 8 امتحان داشت. این امتحانشو بده راحت میشیم. بعد میتونه یه کم کمک من باشه. شایدم پاشه بیاد خونه. اما من دلم نمیخواد بیاد. اخه به نبودنش عادت کدن و اگه بیاد و زود بره دوباره به هم میریزم. روال زندگیم الان یه کم روتینتر شده و فقط دلتنگی بابا کمی اذیتم میکنه. دیشب باز خواب امتحان رودیدم. خواب دیدم امتحان دینی دارم. (بینش اسلامی) خیلی وقتا این خواب رو میبینم. تو یه کلاس بزرگ تو دانشگاه کلاساش برگزار میشه. اما من اغلب کلاسا رو فراموش میکنم برم. در نهایت واسه امتحانشم نمیدونم کی امتحان دارم. و وقتی میفهمم میبینم مثلا فردا امتحان دارم حالا من هیچی نخوندم. و استرس و هیجان زیاد سراسر بدنم رو میگیره و سراسیمه...
5 مهر 1391

صبوری

سلام گلکم. امشب باز دلم گرفته. تصمیم داشتم  دیگه از ناراحتیام برات ننویسم. گفتم لابد تو میترسی از این حرفا و بخاطر همین نمیایی. ترسیدم تو نگران شی. اما میبینم نمیتونم. بی تو . و بدون حرف زدن با تو دلم اروم نمیگیره. دلم ازاین روزگار گرفته مامانم. روزگار خشنی داریم. فقر و بی پولی همه جا داره بیداد میکنه. خودمم از این موضوع مستثنی نیستم. خوذم شرایطی مثل بقیه دارم. گفتم میرم کار میکنم و پول در میارم یه کم زندگیم روتین تر شه اما کو سواد؟ من که چیزی بلد نیستم. ناراحتم از اینکه هیچی بلد نیستم و کاریازم بر نمیاد. وضع زندگیم یه کم بهم ریخته مامان. میگن بچه تا شرایط زندگی ادم خوب نشه نمیاد. حالا من موندم این همه ادم مریضن یا از راه نا م ش رو ...
4 مهر 1391

بدون عنوان

سلام گلکم. یه ساعت پیش با بی حوصلگی هر چه تمام رفتم حموم. اما بعدش از اینکه رفتم خوشحال بودم و احساس تازگی کردم. بابایی ذو هفتس که رفته و من کم کم دارم دوران طلایی ناز کردن رو شرو میکنم. فعلا یه روز در میون باهاش قهرم. گلم برام دعا کن. خیلی نگرانم. میترسم کار و بارم جور نشه. قضیه شرکت که فعلا کنسل شده. والا نمید.نم دیگه کجا برم دنبال کار. خدا خودش بهم رحم کنه.
3 مهر 1391

تخصص

سلام عزیزکم. خوبی؟ بلاخره نت مامان هم وصل شد. از حالا دیگه هر روز و هرلحظه در کنارتم. میام بهت شر میزنم و گاهی آپ میکنم. از روزگار بخوام بگم والا مثل همیشه نگرانم. نگران از بی تخصصی خودم. از اینکه 18 19 سال درس خوندم اما تخصص ندارم. سواد عملی ندارم. حس میکنم تو کار عملی درموندم. تو 2 تا مصاحبه ای که داشتم ازم تخصص میخواستن و من هیچ تخصصی نداشتم. و واقعا شرمندم. :(
3 مهر 1391

خدا

خدایا یعنی به منم بچه میدی؟؟؟ منم یه روزی مادر میشم؟؟
1 مهر 1391

بدون عنوان

سلام گلکم. فدات شم. بالاخره خواستگاری عمه میترا به خوبی و خوشی تموم شد و دوران زیبای نامزدیشون شروع شد. دیروز هم اقای داماد به عمه زنگ زد و قرار گذاشتن برن بیرون. یاد روزهای نامزدی خودم افتادم. یادش بخیر. اون موقع ها خیلی بیشتر بیرون میرفتیم. همه غذا خوری ها و رستوران های شهر رو امتحان کرده بودیم. از همه بیشتر عاشق مکس بودم با اون کشک و بادمجوناش که تو اون فضای سنتی برگزار میکردیم. خلاصه فعلا که قرار عروسی رو واسه اسفند گذاشتن. اما من دلم میخواست واسه عید غدیر بود. چند تا عکس خوشکل هم از دسته گل خواستگاری گرفتم که بعدا عکسشو میزارم.  بابایی هم که همچنان درگیر امتحان و پروژشه. چند شبه خوابشو میبینم. وقتی صدای مردونشو از پشت گوشی می...
1 مهر 1391

بوی مهر

سلام عزیزکم. الان که دارم این متن رو برات مینویسم ساعت 5:15 عصر روز چهرشنبه 29 شهریور هست. من اینترنت ندارم. خونه مامان بزرگی هستم. گفتم برات بنویسم. اینترنت که گیرم اومد آپ میکنم. عصر دلگیریه مامان. اهنگهای روزای تنهایی تهرون رو گذاشتم و به یاد نبود تو اشک میریزم. نی نی گلم میخام از قدیما برات بگم. بچه که بودم عروسکی داشتم اسمش آمیتا بود. یه عروسک پولیش ساده. اما برای من بسیار با ارزش بود. تو عالم بچگی همه کسم بود هم عروسک هم بچه هم خواهر. کلا همه چی من بود. یادمه همیشه ناراحتیامو بهش میگفتم. باهاش حرف میزدم و براش گریه میکردم. وقتی هم ننبابام رفت فقط به اون گفتم. وقتی بابابزرگ هم رفت فقط به اون گفتم. فقط برای اون گریه کردم. پیش دانشگاه...
31 شهريور 1391

پیامبر بزرگ اسلام

نوشته شده در 6:26 عصر چهارشنبه 29شهریور 91 پیامبر عظیم الشان اسلام. یاپیامبر اومدم که بگم شرمندم. اومدم که بگم دلم میخواد از شرم بمیرم. امدم که بگم رویم سیاه که هیچ  کاری انجام ندادم. روم سیاه یا پیامبر. اون دنیا به چه رویی جلوتون وایستم. من رو سیاه. کاش میشد قدمی ، کاری، اعتراضی کنم. وقتی یکی کوچکترین توهینی به پدر ادم کنه، ادم چه حس بد و انتقام جویانه ای از توهین کننده پیدا میکنه. سما که پیامبر ما هستین و من شرمسار از سکوت ننگینم. مرا ببخش پیامبر بزرگوار من. خداوندا به اندازه تمامی مخلوقاتت و به بزرگی خلق اسمان و ستارگانت، به همه دشمنان پیامبرت لعنت و ننگی بفرما.
31 شهريور 1391