به حول قوه الهی
یلام گلکم. مامانت به حول و فوه الهی مقالشو فرستاد. حالا مونده پایان نامم. اما کی حال نوشتن داره؟ بابایی هم مقالشو تا اخر هفته ایشالا تموم میکنه و میاد خونه. پنجشنبه از صب رفتم خونه مامان بزرگ اینا. خیلییی خوش گذشت. اول که رفتم مامان بزرگ و عمه میترا نبودن. رفته بودن خرید میوه و اینا. و فقط فاطمه و زهرا و بابابزرگ بودن. حدود نیم ساعت بعدش مامان بزرگ اینا اومدن. خریداشون گذاشتن رفتن دنبال خرید ماهی. وظیفه خطیر پختن پلو رو هم بر عهده من گذاشتن. مامانت هم که کدبانووو. پلوش همیشه یا شل میشه یا سفت. این بار شل شد. و بی نمک. . مامان بزرگ اینا اومدن. عمه میترا خیلی شاد به نظر میرسید. مامان بزرگ گف مخصوصا به تو گفتم پلو بزار که بدونی اینجا ...
نویسنده :
مامان
23:00



